دست ها
وقتي باهم سلام و احوالپرسي كرديم طبق رسم معمول با هم دست داديم، زبري پوست و زمختي دستهايش دستم را آزار داد و توجهم به سمت دستهايي جلب شد كه تا بحال نديده بودم. براي لحظه اي تمام سختيهاي روزگار را در آن دستها ديدم. تركها و چين و چروگهاي عميقي كه روي پوست نقش بسته بود از دستها شكل مقاومي ساخته بود. زندگي در دل طبيعت با تمام سختيهايش براي پيرمرد لذت بخش و دوست داشتني بود. وقتي عكس گرفتم مدتها به دستان خودم نگاه مي كردم!
http://skylight.ir/up/_hrg1536_copy1.jpg